نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
<"img src=http://photo.tickle.com/image/31/2/6/RS/31266635RS568193675.jpg"> دهانِ مستِ لکاته بوی معبد می دهد
دهانِ مستِ لکاته بوی معبد می دهد
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين ياهو

 

 

سلام لطفا از اين پس به آدرس زير مراجعه کنيد و دوستان محترم لطفا نشانی لينک اين وبلاگ را در صفحه ی خود تصحيح نمايند.

دهان مست لکاته بوی معبد دارد



بدون عنوان

 

سینما

دخترهایی دارد

با انگشتان قرمز و لاکی و خونی

با دریاهای آبی و ماهی و خونی

 

دخترِ بارونی،

با تور دریایی‌اش

در اقیانوس شرقی بندرعباس حسنی

دنباله‌‌ی عروس‌اش

کشیده می شود در شط شراب

 

عروس دریایی!

قبای تو در انبوهِ فلس‌ها

معنی‌ِ ماهی می‌شود

 

[ماهی در تنگ بلورِ سینه‌ات

یا مقلب القلوبِ والابصار

هیچ خبر داری از این حال و احوال؟

حول حالنا الی احسن الحال]

 

با بالِ شکسته شنا می‌کند

اگر تو بیایی

تنگ شکسته را بند بزنی

آتیش بزنی به اون‌که می‌گن آدمی‌زاده و مرگ‌ِ ماهی تو دریا می‌ریزه

 

تو در پرده‌ی فیلم‌های اخیر

بی‌پرده‌ای

مثل پیراهن یوسف

گیر      به انگشتان زلیخا می‌دهی

[اینجای فیلم، برای افرادِ زیر هیچ‌سال ممنوع است]

 

سینمای اسپیلبرگی              کوسه دارد

ماهی‌هاش همه

به جستجوی نیمو                گریخته‌اند

اما حافظیه‌ی فیلم‌های تو بسیار است

 

آن پیرمردِ سرخ و سفید

فالِ تو را

در مشت دارد

در حافظیه

 



 

زنِ اثیری

در خيابان ولي‌عصر

ماهيان‌اش را

به مردانِ ماهیگیر       می‌فروشد

 

 

از ماهیِ عاشق

انگار سیلی بخوری

ميکلو آنجلو   بشوی

از عربده‌هاي مستِ دختران سنگي تهران

که هر یکی‌ش

از سینه‌ی مردی لات

بیرون بیاید

و چاقويش را برای مسعود

- مسعود کیمیایی –

به ارث گذارد

 

 

هي!

پيکرهاي ايتاليا!

در آغوش‌ام ماهی بريزيد!

که ماهیانِ این فیلم

در جشنواره‌ی ونیز

غرق شده‌اند

 

 

بريزيد در فيلم‌هاي دل‌خون

در لاله‌زار

با ساز‌هاي مخالف

در قلب‌هاي سرباز

 

 

در انقلابِ اقیانوس‌ها

که شهیدان‌اش              در دل نهنگ خفته‌اند

عروس‌دریایی

فریادهاش را

 در دهان قلاب می‌خواند

 

 

بيار!

قلاب‌هایی

که آويزان‌اش بوده‌ای         مَرد!

فردا

شايد کسي

ماهي‌فروش را

به ميهماني گل‌ها ببرد

اما

کسي تو را

به آفتاب معرفي نخواهد کرد

 

 

 

 

 

 

 



خودکشیِ دريا

 

سلام. برای بار اولی ست که دست برده ام به نوشتن حاشیه، چیزی که همیشه به هرکس رسیده ام، تا توانسته ام منع اش کرده ام از این کار بی مفهوم و بی معنی، که کاراصلی را زیر رادیکال می برد و از ارزش اش سخت می کاهد؛ مثل وقتی نیست که حاشیه ننوشته ای و خواننده سخت مشعوف کار اصلی ست.

اما حالا مجبورم. باور کنید که بغض سختی ست دیدن دریا در اول بار؛ مخصوصا در وقتی که در دوره ای از زندگی ات معلوم شود،دیگر همه چیز تمام است.

برای کسی که هنوز دریا را به چشم ندیده اما تا توانسته عاشقانه برایش شعر گفته و شعر گفته و شعر گفته، دیدن یکباره ی آن، او را به هر عملی وادار می کند؛ حتا اگرآن کار، نوشتن حاشیه باشد.. آن ها که شعرهای مرا می خوانند می دانند که دریا تکراری ترین عضو این خرابات است. اما در روز ولنتاین [که تاریخ دقیق اش در شعر آمده] که البته ولنتاین خنزرپنزرهاست، من مثل همیشه مدیون سیامک شدم که دستم را گرفت و کشید و برد - که داشتم در خانه ام در تنهایی- خراب می شدم و آفتاب تازه ای در صبحِ جهالت ام نبود. این سیامک، همان سیامک، شاعر خواهرهای مظلوم است.

تجربه ی اولین تماشای دریا وقتی که سخت به تنهاییِ در پیشِ رو فکر می کنی، تو را به مردن و خودکشی ترغیب می کند. حس قشنگی که تو هرگز خودکشی نخواهی کرد و ....

 

 

 

 

 

تمام چيزها

چيزهايي‌ست که        گفتن‌اش

مادران شيرزن

براي زاييدن مي‌خواهد

 

زنان

براي زاييدن

درد مي‌خواهند

 

تمام است

شير دادن مادر

ماهي را

و زير سرم‌ها

ماهي         دوام ندارد

 

تنها سهم پدر, پستانی بود که ماهيان قرمز به آن توک مي‌زدند و خونِ قرمز در چشم‌های او مي‌گويد تمام!

بس است بغضي که بيمارستان‌اش نيست

 

هميشه بين مادر و ماهي

مرگ تقسيم مي‌شود

زهرِ ناگِِ چشم‌های ماهی

در دهانِ آن رقاصِ بوگام‌داسی‌ست

 

امروز

۱۸ / شهريور / ۸۴

روز ولنتاينِ خنزرپنزرها

ماه

از آن‌سوي بوشهر

به من گل نيلوفر تعارف می‌کرد

مثل لکاته‌اي

که معشوقه‌اش در جواني مرده باشد

 

مرگ بر بستر زني

که ماه در آن خاموش شود

و مردان لکه‌دار

در بوشهر

و دريا

در جنوب

خودکشي خواهد کرد

 

آغوشِ تمام‌اش

پر از ماهي شده

در موج‌هاي دريا شکسته

و قايق‌ران

روي گونه‌هاي او لنگر کشيده

 

مي گويد تمام چيزها تمام است

 

 

تابستان ۸۴

بوشهر-تهران



چت‌درمانی

 

 

 

پس چرا با من حرف مي‌زني؟

چه عيبي داره؟

- مگه نمي‌گي عاشق اون هستي؟

- اون فابريكمه. عاشق اون هستم ولي دليل نمي‌شه كه اگه كسي تلويزيون داشت، ديگه سينما نره. دليله...؟

- فابريكته؟ چه طوری فابريكته كه خيلي وقته باهاش حرف نزدی، يا باهات حرف نزده؟

- به همون دليل كه عاشقشم. نمي‌خوام اذيت شه. اعصابشو خورد كنم. انگل بشم، بچسبم بهش. هي مو دماغش شم. اينطوری ازم فراری مي‌شه. ديگه جواب تلفنمو نمي‌ده. دوس ندارم واسه‌ش بشم يه مزاحم. ولي اون نمي‌فهمه كه اين واسه دوست داشتنمه. فكر مي‌كنه ديگه دوسش ندارم.

خيلي دوسد داره؟

- نمي‌دونم. شايدم اصلا نداره.

- خنده داره.

- شايدم داره.

- خنده داره.

- پس گريه مال كدوم وقته؟

- نه، اين -شايدش- خنده داره.شايدو كاشتن در نيومد.

كه چي؟

- دوس داری باهاش ازدواج كني؟

- يه بار قبلا بهش گفتم ولي قبول نكرده.

- خب؟

ولي اگر حالا اونم بخواد ديگه من نمي‌خوام.

چرا؟ ديگه دوسش نداري؟

چرا. هنوزم عشقم اونه. فابريك. آدم فابريكم اين دختره‌س. دوسش دارم.

اگه بفهمي شوهر كرده، چه‌خاكي تو سرت مي‌ريزي؟

نمي‌دونم. خوشحال مي‌شم. آرزو مي‌كنم كه خوشبخت شه.

همين؟ اصلاً ناراحت نمي‌شي؟

آدم عاشق حسوده.

-اعتراف مي‌كني كه…

هيچ اعترافي نمي‌كنم ولي دلم نمي‌خواد با هيشكي ازدواج كنه.

مگه مي‌شه. دختر بالاخره بايد بره شوهر.

خب ديگه … اينم يه حسه. دلم نمي‌خواد بره با يكي ديگه …

ببين! نمي‌دونم ناراحتت مي‌كنه يا نه؛ يا اينكه اصلاً برات مهمه يا نه، ولي داره ازدواج مي‌كنه. يه خواستگار داره كه اومدن با خونواده‌ي اينا حرف زدن، اينام اوكي دادن.

خودش … يعني … خونواده‌ش كه … خودش اوكي داده؟

خودش كه اگه قبلش اوكي نمي‌داد، پسره نمي‌اومد رسماً خواستگاري كنه كه. مي‌گفت پسره شاعره. مهندس هم هست. پولم كه حتماً …

تو مطمئني؟ از كي شنيدي؟

از خودش. چندساعت پيش اومده بود بهم سر بزنه. راستي شماره موبايلشو داري؟

موبايل داشته؟

چطوري عاشقشي كه نمي‌دوني مدت‌هاست موبايل داره؟…. ….. چي‌شد؟ چرا چيزي نمي‌گي؟ ساكت شدي. ..

هيچي. همينطوري.

تو كه مي‌گفتي برات اهميتي نداره. مي‌گفتي مسئله‌رو با خودت حل كردي…

همينطور هم هست.

نه ببين! يه جاي كار مي‌لنگيده.

من عاشقش بودم.

همين چندروز پيش مي‌گفتي ديگه ازش متنفري.

فكر مي‌كردم اينطوريه. خيلي با خودم حرف زده بودم. كلي با خودم قرار مدار گذاشته بودم. كلي …

آره. كلي سر خودتو شيره ماليده بودي.

نمي‌دونم… نمي‌دونم…

ببين اگه حالت خوب نيست من مي‌تونم قطع كنم. يه وقت ديگه بهت زنگ مي‌زنم. … چرا جواب نمي‌دي؟ خرابي، نه؟

…، …

با توام! چرا جواب نمي‌دي؟

خودم بهت زنگ مي‌زنم.

ناراحتت كردم، نه؟ آخ خدا منو بكشه. قبلاً هم گفته بودي ديگه درموردش حرف نزنم‌آ. .. ببخش! منو ببخش، باشه؟

نه بابا. يه‌كم فكر كنم حالم خوب مي‌شه. بذار خودم بعداً‌ بهت زنگ بزنم.

-باشه. من پاي گوشي مي‌خوابم. هر وقت خواستي زنگ بزن! ولي حتماً زنگ بزن باشه؟

باشه …. …. فعلاً.. خداحافظ.

قربونت برم، خداحافظ.

چه‌كار كند اين بدبخت؟ تا صدايش بيشتر نلرزيده؛ تا خودش را خراب نكرده؛ تا همه‌چيز جلوي چشم‌هاش نايستاده؛ بهتر است كه گوشي را بگذارد، آرام. نفسش را حبس كند و يواش، زانوهاش را بگيرد تنگِ آغوشش. بهتر است كه بداند دارد چه‌كار مي‌كند. گوشي را برندارد يك‌وقت، و فرت و فرت شماره‌ي آن دختره را بگيرد و مجبور شود مثل گربه‌اي براي تكه‌اي گوشت ميو ميو كند؟ و دختره گوشت را با دست پيش بياورد و با لگد، بچه‌گربه را پس بزند. بچه‌گربه‌ي بدبخت، آن‌وقت از حرص تكه‌گوشت چه‌كار كند؟

بهتر است اين بدبخت بداند كه بايد يواشكي بخزد زيرلحاف و جيك‌اش در نيايد مثل هميشه. بايد لحاف را بكشد روي سرش و در تاريكي، از يك شروع كند به شمردن تا شونصد ميليون‌تا، تا خوابش ببرد. بايد زير لحاف نفس‌هاي آرام بكشد تا كسي صداي هسگ و هسگ‌اش را نشود و نداند كه چشم‌هايش در آن تاريكي چه مي‌كشد.

نه. بايد سرش را از زير لحاف بيرون بياورد و بلند شود بايستد. راحت نفس بكشد و هروقت كه دلش خواست، بخوابد. بايد اراده كند كه زانوهايش را بغل نگيرد و آن‌ها را صافِ صاف بگيرد و مواظب باشد كه هيچ اتفاقي براي چشم‌هايش نيفتد. مسئله حل شده‌ است. آن‌ها با هم جور نبودند. او اهل دوست‌پسرهاي متفاوت بود. تنوع طلب بود و اين، اهل دوست‌دختر اضافي نبود. خب!‌ يعني اينكه همه‌چيز سرجاي خودشان هستند و توقع زيادي نبايد از هم داشت.

اين يك‌طرف قضيه است. اين بدبخت بايد براي قرارگرفتن در جاي خودش، كمي گريه كند زير لحاف، و با هسگ و هسگ و خبر شدن چند نفر. بايد با يك‌نفر درميان بگذارد اين قمست از بدبختي‌هاش را. چه عيبي دارد وقتي عالم و آدم از عشق اين بدبخت به آن دختر خبر دارند.

كنار او چه كسي يافت مي‌شود؟ كنار يك آدم بدبخت. فقط چندجلد كتاب و يك كامپيوتر قديمي اما قابل استفاده. اتفاقاً توي اين كامپيوتر، دوست‌هاي نديده و نشناخته‌اي دارد كه يكي‌شان مي‌ارزد به صدتاي آن شناخته‌ها كه از دردشان، شب‌ها پتو را مي‌كشد روي سرش و زير آن طرح پلنگي‌اش، از ترس حمله‌ي بختك‌هاي وحشت‌ناك، تا صبح زار مي‌زند. مگر يك آدم عاشق، جان دارد تا كي زار بزند و معشوق‌ به ريشش بخندد؟ مگر مي‌شود اينقدر زير پتو زندگي كرد و از خاطرات و بازگويي‌هاي ديگران گريخت به جاهايي مثل زير پتو؟ توي‌ آن تاريكي زشت و در كنار اسم كسي كه زجرش مي‌دهد و مدام آمپول‌هاي بزرگ و پر از زجر تزريقش مي‌كند، چه‌گونه مي‌شود به تاريكي زير پتو، معتاد نشد؟

كار او همين است. از بيرون، و از كنار زخم‌زبان‌هاي مردم به خانه برگردد و زير پتو بخزد. هسگ و هسگ كند و به‌خودش ببالد كه چقدر عاشق است و چقدر ديگران نمي‌توانند مثل او عاشق باشند و مدام به دوست‌پسرهاي معشوقشان حق بدهند و به معشوق هم حق بدهند كه دوست‌پسرداشته باشد اما اجازه بدهد كه او عاشق‌اش بماند و هر از گاهي تلفن‌هايش را جواب بدهد.

اصلاً چه‌گونه مي‌شود اين را قضيه‌ي عشق يك مرد به يك زن فرض كرد؟

نتيجه‌اي نمي‌گيرد. بايد كسي را پيدا كند. نمي‌تواند تنهايي از عهده‌ي به‌دوش كشيدن اين بار بر بيايد. بار سنگيني‌ست و براي او، اين بار، خيلي سنگين‌تر از آن‌ست كه زيرش دوام بياورد. حتماً كمرش خم مي‌شود. چشمش سياهي مي‌رود و بعد با صورت عاشقش، به زمين مي‌خورد. صورتش خراب مي‌شود و خط‌هاي روي صورت، بعدها خط ارتباط او را با معشوقش قطع مي‌كند. دخترها از پسرهايي كه روي صورتشان خط افتاده، خوششان نمي‌آيد.

پس بهتر است سنگيني اين بار را با يكي ديگر تقسيم كند. برود سراغ كامپيوتر و روشنش كند زودتر. هرچه زودتر. تا ذهنش مال خودش است و كار مي‌كند… خب، ويندوز بالا آمده. به اينترنت هم كه كانِكت شده. ياهو مسينجر هم كه بالا آمده و او بايد حالا ديگر سراغ كسي برود كه نمي‌شناسدش. بايد غريبه‌اي را براي حرف زدن پيدا كند. كسي كه اصلاً نداند او كيست

abbashassany: سلام. كسي جواب يه آدم غمگين‌رو مي‌ده؟

pesare_sheyton: chi shode abas jon?

Shila_1362: chera?

Sare_kari: man doktor hastam. behem bego chete?

Abbashassany: كاملاً دارم جدي مي‌گم. دنبال يه نفرم كه باهام جدي صحبت كنه.

Mahtab_eshgh: برو با دوست دخترت حرف بزن تا دلت باز بشه.

Abbashassany: دوست دختري ندارم.

pesare_sheyton: khub hatman dokhtar hasti. Dost pesar dari?

يك‌مرتبه يكي زنگ اخطار را زد كه يعني چرا جواب نمي‌دهي.buzz!

Shila_1362: salam abbas

Buzz!

Abbas: سلام. حالشو داري گپ بزنيم؟

Shila_1362 are

Abbashassany: حالم خيلي گرفته‌س. مي‌‌توني يه حالي بهم بدي؟

Shila_1362: chetori?

Abbashassany: نمي‌دونم. احساس مي‌كنم نفسم داره بند مي‌آد

Shila_1362: chera?

Abbashassany: يه اتفاق خيلي بد برام افتاده.

Shila_1362: chi shode?

Abbashassany: اول بگو بينم منو مي‌شناسي يا نه؟

Shila_1362: na

Abbashassany: خب حالا خيالم راحت شد. مي‌تونم راحت باهات حرف بزنم.

Shila_1362: kob bego chi shode?

Abbashassany: كسي كه دوسش داشتم داره با يه نفر ديگه ازدواج مي‌كنه. من همين آلان شنيدم.

Shila_1362: che komaki mitonam bokonam?

Abbashassany: نمي‌دونم. عقلم به جايي نمي‌رسه. اصلاً حال خوشي ندارم. خوش به حالت كه جاي من نيستي.

Shila_1362: chera?

Shila_1362: kheyli dosesh dashti?

Shila_1362: chera in karo kard?

Buzz

buzz

Abbashassany: آره. عاشقش بودم. خيلي دوستش داشتم. فكر كنم طرفش آدم خيلي پولداري باشه و حتماً شاعر هم هست.

Shila_1362: to chi?

Shila_1362: poldar nisti?

Shila_1362: age poldar nisti chera asheghe ye dokhtar shodi?

Shila_1362: ahmagh bodi. Bebakhshid

Abbashassany: تو داري درست مي‌گي. بايد قبلاً فكرشو مي‌كردم. فكر مي‌كردم عشق تنها چيزيه كه به پول مربوط نمي‌شه. اعتراف مي‌كنم كه مثل بچه‌ها فكر مي‌كردم.

Shila_1362: hala mikhay chikar koni?

Abbashassany: اگه تو جاي من بودي چيكار مي‌كردي؟

Shila_1362: nemidonam. Bahat hamdardi mikonam

Abbashassany: خيلي ممنون عزيزم. تو لطف داري.

Shila_1362: behesh fekr nakon. Bikhial.

Abbashassany: گفتنش خيلي راحته. من عاشق اون بودم.

Shila_1362: bebin to bayad saay koni yadet bere.

Abbashassany: چطوري؟ خيلي سخته.

Shila_1362: vaghti ba yeki dige dost shudi yadet mire. Behtare yeki dige vase khodet peyda koni.

Abbashassany: من توي خونه نشستم و كارم توي خونه‌س. نمي‌تونم با بيرون ارتباط پيدا كنم. تنها ارتباطم اينترنته.

Shila_1362: behtare bezani biron va ba mardom ghati beshi. Rasti mage kare to chie?

Abbashassany: من مي‌نويسم. نويسنده‌ام تقريباً. فيلم‌نامه و داستان و شعر. يك فيلم‌نامه چاپ كردم به اسم سيبخوران و چندتا كار دست اين و اون دارم.

Shila_1362: ok

Shila_1362: ok

Shila_1362: ok

Abbashassany: به نظرت كار جالبي مي‌آد؟

Shila_1362: migan nevisande ha kheyli halishone.

Abbashassany: برعكس من.

Shila_1362: baba to dige cheghadr manfi bafi

Abbashassany: نه اتفاقا. آلان حالم خيلي خرابه. شايد دارم چرت و پرت مي‌گم. اصلاً خودم نمي‌دونم چي دارم مي‌گم.

Shila_1362: sheer ham migi?

Abbashassany: آره. اگه خواستي به اين آدرس برو. اسم وبلاگمه. www.abbas57.persianblog.ir

Buzz

Buzz

Buzz

Abbashassany: چي شد؟ پس كجا رفتي؟

Buzz

Buzz

Abbashassany: نكنه از هم‌صحبتي با من پشيمون شدي؟

Shila_1362: na. Raftam roye webloget. Dashtam sheerato mikhondam.

Abbashassany: نظرت چيه؟

Shila_1362: man az sheer sar dar nemiaram. Vali dost daram ketabeto bekhonam.

Abbashassany: اگه دوست داشتي مي‌تونم برات بفرستم.

Shila_1362: chetori?

Abbashassany: آدرس بده تا برات پست كنم.

Shila_1362: che zood samimi shudi

Abbashassany: خب برو از كتاب فروشي بخر.

Shila_1362: dost dari ba ye nafar dige jaye un maashoghet ashna beshi?

Abbashassany: اگه بتونم پيدا كنم آره.

Shila_1362: alan ashna shudi.

Abbashassany: تو؟

Shila_1362: are. Esme man sara va Ham ketabeto mikham ham shomare telfon.

Abbashassany: تو هم آدرستو بده!

Shila_1362: left the room.

بدتر از اين نمي‌شد كه ارتباط آن دو به اين وضعيت و در اين وقت قطع شود. اين پيغام نشان مي‌دهد كه سارا از چت‌روم خارج شده؛ با تمام شدنِ ساعت اينترنتي‌اش و يا قطع شدن برق و يا آمدن پدر يا برادري به اتاقش. اما مي‌داند كه مي‌شود دوباره نشاني‌ها را پيدا كرد

عباس حسني زمستان83



کاشی کاری با دقت تمام

 

صداي سنگ‌فرز، مثل زنبوري است كه نيشت مي‌زند؛ وقتي كه صبح‌زود ساعت 9/5ـ براي كسي كه تا صبح داشته با كتاب‌ ور مي‌رفته ـ توي كله‌ات وز وز مي‌كند و تو زمين را به‌دندان مي‌گيري.

فكرش را بكن! داشته پول‌هايش را مي‌شمرده كه خيلي هم نبوده. نه به‌اندازه‌اي كه چيز بزرگي بخرد يا كار بزرگي انجام دهد؛ فكر كرده به اندازه‌ي است كه كار نيمه‌تمام ساختمانش را تمام كند. نزديك عيد بوده. خرج‌هاي ديگري هم داشته. دخترش هم مدت‌ها بوده كه لباس نو نداشته. شيريني و ميوه هم نداشته؛ حالا ببين اين احمق چه‌كار كرده. رفته سراغ كاشي‌كار و استخدامش كرده. چندرغازي داده دستش و بقيه‌را توكل به خدا كرده. كاشي‌كار با دستيارش با سنگ‌ها و سنگ‌فرزش با شاقول و تراز و گونيا و مترش، پا شده آمده و كمي سنگ‌مرر سفيد ريخته توي گل‌خانه و از فردايش شروع كرده به بريدن سنگ‌ها.

دخترش كه فكر لباس نو را هم نمي‌كرده، پاشده و رفته فرش‌‌ها را از سر راه كاشي‌كار و دستيارش جمع كرده. چاي تازه دم كرده و گذاشته دم دست كاشي‌كار و صبح زود رفته كه برايش نان تازه و صبحانه آماده كند.

شب قبلش هم گل‌ها را از گل‌خانه جمع كرده و برده گذاشته توي حياط، گوشه‌ي باغچه. همه‌اش نگران اين بوده كه گل‌هايش در حياط و كنار سنگ‌فرز، از دست وز وز زنبورها چكار كند.

كاشي‌كار مثل ديگر كارگر‌ها نشده. هرروز صورتش را از ته صاف مي‌تراشيده، موهايش را شانه‌ مي‌زده و لباس كارگري‌اش لباس فرم و شيك كار بوده. از آن لباس‌هاي يك‌سر بالاتنه و پايين‌تنه كه يك‌رنگ و به‌هم چسبيده است. موقع كار كردن و سيمان‌ريختن هم، حتا يك ذره ملاط روي لباس‌كارش يا سر و صورتش نمي‌ريخته.

كاشي‌كار از دستيارش شاكي شده بوده. وقتي كه ديده او هم داشته مثل او هرروز سه‌تيغه مي‌كرده و لباسش را شب‌ها بعد از كار مي‌شسته و موهايش را كتيرا مي‌زده و هرروز به گل‌هاي دختر آب مي‌داده.

يكبار دست كرده بوده به ماله، كه گل‌ها را نابود كند و شرّش را بيندازد گردن دستيارش؛ اما گل‌ها را كه ديده، دست‌ برده بوده به باغچه و خاك همه‌ي آن‌‌ها را عوض كرده و همه را آب داده. دختر صحنه را ديده و آب ريخته بوده روي دست كاشي‌كار و او تا يك‌ساعت، نه يك‌ساعت، دقيقا بيست دقيقه دستش را زير آب گرفته بوده و مدام به‌هم مي‌ماليده. پدر از در در‌آمده بوده كه داشته براي كاشي‌‌كار پول مي‌شمرده. پول‌هايش كم بوده و حواسش پرت بوده و صحنه را نديده بوده. ظرف آب كه از دست دختر افتاده، پدر فهميده بوده. پول‌ها را داده بوده به كاشي‌كار و آهسته و معني‌دار از دختر چايي خواسته. براي كارگرها خواسته بوده. خودش خسته بوده اما چايي نمي‌خواسته. تا دختر رفته چايي بياورد دست كرده به ماله و گل‌ها را لت و پاركرده. دوتا سيلي هم زده به صورت خودش و از در بيرون زده بوده.

دستيار كاشي‌كار صحنه را ديده و كلي ملاط به سر و صورت و لباس خودش ريخته بوده. توي چشم‌هاي كاشي‌كار خيره شده و سنگ‌فرز را روشن كرده بوده. سيني و استكان‌‌ها توي دست دختر لرزيده. كاشي‌كار دوباره داشته گل‌ها و گل‌دان‌ها را درست مي‌كرده كه دستيارش امانش نداده. سنگ‌فرز را نزديك آورده. زنبوري ترسيده و با وز وز از روي گل‌ها گريخته بوده. دستيار معطل نكرده. نزديك آورده بوده. نفسش بند بوده. قلبش ايستاده بوده. نه، نه‌ايستاده بوده. تندتر زده بوده. فكر مي‌كرده قلبش ايستاده و سنگ‌فرز خود به‌خود رفته بوده طرف دست كاشي‌كار و دستش را از مچ زده بوده. خون توي گلدان و روي گل‌ها ريخته بوده. حواس دستيار با خودش نبوده. سنگ‌فرز بقيه‌ي گل‌ها را هم گردن زده. گل‌دان‌ها را خورد كرده. كاشي‌كار نعره نزده. سرش گيج رفته و فقط به دختر نگاه كرده بوده. توي سيني كه يك استكان چاي بوده، از چشم دختر خون ريخته بوده. سيني را سفت چسبيده. نريخته بوده.

چرا دختر براي دستيار چاي نبرده بوده؟

زمستان 83



 

من‌ام

برهنه‌ی ماه

رخت ریخته‌ات بر کف شیراز

وقتِ بازِ ِدهانت

بويِ شیراز و لب همچون شکرش می‌آید

 

بند بیا!

با سگ‌های سگرمه‌ام

گرچه خون می‌چکد از شیوه‌ی چشم سیهش

 

در چهارراه

روی صورتت

جای چشمک و پلیس    مست می‌آید

 

از نوکِ نون و القلم

چکه می‌کند جوهرِ ِمرد

لای انگشت‌هات خون و القلم

که لای دفترهاش

شرابِ حافظ و مولویِِِِ مست

 

از تیغِ حرف‌هایم بنویس                خون!

در انحنای رگ‌های سفتِ توبه‌ی عاشق

بمیر!

 

برای سلامتی مظلوم‌ترین خواهران دنیا

برای سلامتی تو

که توی گوشِ ِساقی و مست            رفت و آمد می‌شوی

برای سلامتی

کسایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، کسایی که دوسمون دارن و نمی‌دونیم

برای سلامتی سیامک

شاعر خواهرهای مظلوم

 

محل سگِ توام

و پاهای ماهی تو

رد پای گرگ می‌شود

روی بند لخت

 

نفس‌هاش بند می‌آید

هرزه‌ای که وقت بیداری

در خوابِ اسب

 

پیراهنش آفتاب می‌گیرد

و گل‌های چادر به نماز رفته است               صنم!

 

یار در خانه و ما ...

دور دنیا در هشتاد روز

 



حرف اضافه از متمم تو
 

از فريده‌ی دهداران غزلی شنيدم که خواندش برای ديگران خالی از لطف نخواهد بود.

  

 

 

 

شروع می شوم اینبار از آخرم ـ از تو! ـ

اگر چه پُر شده ام، مثل ِ بسترم، از تو

سرم به راهِ تو باشد تو زاده خواهی شد

به ارث می برد این درد را سرم از تو

تمام زندگی ام را همیشه می بازم

فقط به خاطر رنجی که می برم از تو

هزار مرتبه دیدم چراغ سبز تو را

ولی دلم نمی آمد که بگذرم از تو

تو خواستی که دلم بشکند شکسته ولی

شکست می دهمت، من که... کمترم از تو؟!

من از نتیجه ی بازی نتیجه می گیرم

که در نتیجه، دلی هست، می برم از تو

علاوه بر همه ی نا برابری ها باز

اگر دلم به تو بسته ست سرترم از تو

تو که پناه به اسلام ِ من نخواهی بُرد

بذار کفر ِ تو را در بیاورم از تو

چقدر خواب ببینم تو را؟ نمی بینم!

اگر پرنده ام اینبار می پرم از تو

 

 

فریده دهداران

مهر ماه 83



پخشِ موهايت

 

 
 

دريا پخشِ موهايت شد

پخش آدم‌های زنبور

زن‌های ماهی

پخش در گل‌های قالی

قال از رقص‌های قشقايی

 

عزيزم!

موهايت: گيتار غربی

از دستِ چنگ‌های من

از چندصدکيلو جاده‌ی جاری در دشت‌ها از دست تپه‌های از دستِ جزيره‌هايت

 

از: عزيزم

به: تو!

از: تو به من‌های قلابی                     توی تلفن‌های گيتارِ غربی

- الو!   سلام        از قلبی که روی کاغذ‌ تير نمی‌خورد -هم

که روی بند رخت‌هايت گيره می‌زنی    از دست‌های فراری

بند نمی‌شود اين

خالی از رخت است

بسته به شهرهای   دودکش و  سيگار  و  لب

قرمزتر از اين                نمی‌شود لب

بايد بست به موهايت

شايد از آن

يک ماهيِ جفت         به دريا  بريزد.......

 



داستان کوتاهی با مضمون آسمان

«هو»

 

شبیه مرد مستی که هرشب ساعت دو می خوابد...

عباس حسنی

 

امروز صبح خیلی زود بیدار شده ام و اصلا شبیه مرد مستی که شب قبلش، ساعت دو و در مستی، خوابیده باشد نیستم؛ ... نه، نه ... واقعا چرا بایستی من امروز صبح، ساعت پنج و نیم بیدار می شدم؟ مگر نباید یک آدم مست، تا لنگ ظهر بخوابد و تکان هم نخورد؟

یادم می آید که، ... نه، درست یادم نمی آید چگونه به خواب رفته ام. اصلا شک دارم که خواب بوده باشم. دیشب ساعت ده بود که به تنهایی شروع کردم. دلتنگ او بودم و روح ام دست خودم نبود و شروع کردم که روحم را بدست بیاورم. هرچه پیش می رفتم، فاصله ام از زمین بیشتر می شد و تقریبا هر یک ساعت، به اندازه ی یک سانتیمتر از زمین بالاتر می رفتم و هرلحظه که می گذشت، درک اشیاء آن اتاق تاریک، برایم سخت تر می شد.

دیشب خیلی زیاده روی کردم و هنوز اتاقم، تن و نفس ام بوی الکل می دهد. این وضعیت خیلی تکراری شده و تحملش برایم خیلی سخت است و باعث آن شده که همیشه احساس کنم در مالیخولیا هستم و در آسمان ها سیر می کنم. بله؛ من دیگر یک آدم زمینی نیستم و همواره در مسیر حرکت پرنده ها پرواز می کنم..

مدتی است که احساس می کنم: دوبال درآورده ام با پرهای رنگارنگ و مثل یک پرنده ی آسمانی دیگر نمی توانم زمین و متعلقات آن را درک کنم. آن اشیاء مثل طعمه هایی هستند که من، مثل یک عقابِ سیر، با بی تفاوتی از کنارشان می گذرم و تا می توانم به اعماق آسمان، آنجایی که هنوز هیچ پرنده ایی پر نکشیده، نفوذ می کنم... اما از این وضعیت خسته شده ام و دلم می خواهد، من هم، کمی مثل مردم عادی زندگی کنم ....

تنم کرخت و بی حال شده و برای اولین بار است که از وقت نمازم می گذرد و من هنوز دراز کشیده ام. اما حتما امشب، حتا اگر تا صبح طول بکشد. جزء آخر را تمام می کنم.

[ از یادداشت های یک قاری قرآن]



داستان کوتاه

«هو»

 من پس از يک استراحت سر حال آمده و برگشتم. به خاطر اينه که يه کم طولانيه.

 

 

لباس كثيف

 

وقتي جلوي تلويزيون دراز مي‌كشم و مجبورم دودستم را زير سرم بگذارم، بوي عصاره‌ي «جادور» و بوي گنسِ عرقِ تنم را كه باهم قاتي شده‌اند، به مشام مي‌رسد كه نمي‌دانم ديگراني كه مجبورند در نزديكي من تلويزيون تماشا كنند، چگونه آن را تحمل مي‌كنند. لابد با خودشان مي‌گويند:

-ولش كن لندهورو ! با يه‌بدبختي امسال نشونديمش پاي درس و كتاب، كه بشينه كنكور بخونه. چندماه بيشتر هم كه به كنكور نمونده؛ پس بزار هر غلطي كه دوس داره بكنه و بعد گورشو گم كنه و بره. اونجا ديگه نمي‌تونه از اين تنبلي‌آ بكنه. مجبوره كه خودش به خودش برسه. وقتي رفت سركلاس و ديد كه همه دارن ازش فرار مي‌كنن و چپ چپ بهش نيگا مي‌كنن، مجبور مي‌شه مِن‌بعد صبح زود بلند شه و ... اصلا وقتي ديد كه دختر تهرونيه كه كلي فيس و افاده داره و زير چِشي بهش نيگا مي‌كنه و دماغشو مي‌گيره، مجبور مي‌شه روزي سه‌بار مسواك بزنه و دوبار دوش بگيره و دوبار بره خشك‌شويي. نه‌ البته اين آخري قمپز بود، چون يقينا پول خشك‌شويي نداره و مجبور مي‌شه كه توي زمستون و سرما بشينه و با دست رختشو تو تشتك چنگ بزنه. وقتي كه نشسته و هرچي چنگ مي‌زنه، كثافت‌آ پاك نمي‌شن، حتما به اون دختر فيسي‌يه فكر مي‌كنه كه به خيالش از دماغ فيل افتاده كه داره دماغشو مي‌گيره و به اين بچه شهرستانيِ بي‌فرهنگ، مث يه بره نيگا مي‌كنه كه: «خدايا مارو باش كه با كي‌آ نشستيم زير يه سقف. ماروباش كه با كي‌آ به‌دنيا اومديم. خدا مي‌دونه اگه يه‌بار دستشو بندازه دور گردنم از بوي پِهِن و كثافت چه حالي بهم دست مي‌ده. واي ريششو! بيچاره دهاتي حتما نمي‌دونه كه تو تاريخ بشري چيزي به‌اسم تيغ صورت تراشي‌هم اختراع شده كه باهاش مي‌شه بنياد شپش‌هارو به باد داد. تو اين دوره پسراي اينجا ريش‌تراش برقي چه كارا كه نمي‌كنن و به چه شكل‌هاي مدرني خودشونو درنميارن، اونوقت اين بيچاره‌ي هميشه شپشوي بوگندو، مي‌آد سركلاس و با كمال پررويي زير چشمي به‌من نيگا مي‌كنه. خيال مي‌‌كنه اگه اينطوري نيگا كنه مي‌تونه قاف منو هم مثل اون دختر قافِ كوهي‌آ بدزده! نيگا كن! اكبيري چه‌طوري شماره‌شو نوشته رو اين تيكه كاغذ سيگار! موبايل‌هم كه نداره؛ شماره‌ي خوابگاه؟ اگه تو خواب ببيني كه به خوابگاه زنگ بزنم. اصلا امكان نداره. آخه دوستام بهم چي‌مي‌گن؟ نمي‌گن چطوري حاضر شدم كلاسمو اينقدر پايين بيارم و زنگ بزنم به خوابگاه؟ اينا هركدومشون يه طرف حسابي دارن كه از پاسدارن پايين‌تر نمي‌آن و به كم‌تر از پژو رضايت نمي‌دن! تورو خدا خودت يه‌كم فكر كن! آخه ... ببين اگه تو بخواي حاضرم حتا به خوابگاه‌هم زنگ بزنم، ولي بدون كه دارم پا رو خيلي چيزا مي‌ذارم. صدبارم بهت گفتم اين ريشتو بزن ولي اصلا تو گوش نمي‌كني. تو هركاري بگي منِ بدبخت بايد انجام بدم ولي تو حاضر نيستي به‌خاطر من حتا ريشتو بزني. همه‌ش مي‌گي روشنفكرا اين‌جوري‌ان. خوب تو هم روشنفكري و داستان‌ مي‌نويسي، قبول دارم، ولي ديشب كه لب‌تو گذاشتي رو لبم، هنوز جاي زخمِ سبيلت، پشت لبم مونده. فكر كنم مامانم فهميده‌ بود چه‌خبره ولي چيزي بهم نگفت. تورو خدا اين سبيلتو بزن! اين‌جوري‌آ نيچه نمي‌شي. فقط مث مظفرالدين‌شاه خشن وبدريخت مي‌شي؛ مگه خودت نمي‌گي كه با شاه و استبداد ميونه نداري؟ من‌كه اون‌دفعه ريش‌تراشِ به اون گروني‌رو برات خريدم تا هميشه صورتتو مرتب كني، پس چرا ... نه به‌خدا ديگه اين‌دفعه نمي‌ذارم ببوسي‌م. اين دفعه ديگه حتما مامان‌ام دعوام مي‌كنه. امكان نداره!‌ يا روشنفكري، يا لب من؟ انتخاب كن! باشه، ولي با اين سيبيل‌آيي كه تو داري از پشت گوشي‌هم زخمي‌م مي‌كنه. با يه بدبختي شماره‌ي خوابگاتو گرفتم همه‌ش اشغال بود. ايندفعه ساعت‌شو برداشتم. دقيقا سه ساعت و بيست و چهار دقيقه طول كشيد تا تونستم شماره‌تو بگيرم. صد دفعه بهت گفتم بيا تا برات يه موبايل بخرم كه هم خودم راحت بشم و هم آبروم پيش دوستام نره، كه نعره مي‌كشي كه: من همه‌ش به‌فكر خودم‌ام. به‌خدا من همه‌ش تو فكر تو‌ام كه بايد همين ترم اولي مشروط شي. كارت شده ولگردي و با رفقاي مذكر و مونث تئاتر رفتن و مجله و كتاب خوندن. مگه خودت نمي‌گفتي كه قبل از كنكور هم، پنج‌سال كارت همين بوده و بعد پشيمون شدي؟ تورو خدا دست وردار از اين كارا و درستو بخون. اوندفعه كه زنگ زدم به اون دوستت كه دانش‌جوي نقاشي‌يه، كلي از دستت دلخور بود. گفتم اين آدم يه‌جا واسه خودش دوستي باقي نذاشته. وقتي با من اين‌جوري برخورد مي‌كنه، ديگه تو چه توقعي داري بنده‌خدا؟ برگشت بهم گفت:

-آخه آبجي! اينطوري‌ام كه تو فكر مي‌كني نيست. حساب من و اون يه چيز ديگه‌ايي بود كه حالا ازش توقعم مي‌شه. من خيلي روي اين آقا حساب كرده بودم. گفتم بچه‌ي شهرستونه و مثل اين‌جايي‌آ دوز و كلك تو كارش نيست. همون روز اول كه ... نمي‌دونم يادتون مي‌آد يا نه؟ يا اينكه اصلا شما بهش توجهي مي‌كردين يا نه؟ ديدم همين‌جوري توجهش طرف منه. يواشكي داره نيگام مي‌كنه و مواظبمه. ديدم يه جوري كِرمش مي‌جنبه كه به من محبت كنه. بعدا ديدم نه، فقط توجه نمي‌كنه، همه‌ي هوش و حواسش پي منه. يه بار سيگار گرفتم جلوش گفتم شايد سيگاريه و هوس كرده؛ نه، سيگاري نبود و خيلي‌هم بدش مي‌اومد. شروع كرد در مورد سيگار حرف زدن و اينكه چقدر چيز بديه و ما نمي‌دونستيم. راستي آبجي يه موقع دود سيگار اذيتتون نكنه. ... خلاصه اينقدر گفت و نصيحت كرد كه همون‌جا نامزدم از من قول گرفت كه ديگه لب به سيگار نزنم. بعد ديدم خيلي چيزا حاليشه. خيلي بيشتر از ماها و خيلي‌هاي ديگه. خيلي مجذوبش شده بودم. ديگه هرروز همديگه‌رو مي‌ديدم و در مورد همه‌چيز با هم بحث مي‌كرديم و كلي‌هم راضي بوديم از اينكه همديگه‌رو پيدا كرده بوديم. بعد كم‌كم چند بار پاش باز شد به آلونكي كه اجاره كرده بودم. اونجا پر بود از تابلو و رنگ و بوم و بوي نفت و روغن. ديگه مي‌آومد و اونجا مي‌موند. شب‌ و روز. وقت و بي‌وقت. حاضر بود وسط اون رنگ و نفت و روغن بخوابه، ولي خوابگاه نره. مي‌گفت اون‌جا حوصله نداره به تلفن‌آش جواب بده. مام گفتيم خب همين‌جا بمون! ما كه اينطوري ازت راضي‌تريم. يه‌روز اومدم خونه ... ببخشيد اگه ناراحتتون مي‌كنم ... يه‌روز اومدم خونه ... يه‌روز اومدم خونه ... ببخشيد، ... ديدم در اتاقم نيمه‌بازه. يواش تكون دادم قي‌ي‌ي‌ي‌ي‌يژژژژ. گفتم شايد دزدي چيزي .... يواش تكون دادم ... قي‌ي‌ي‌يژژژ ... رفتم داخل ... هيشكي نبود صداش زدم ... ديدم جواب نداد. ... نامزدمو صدا زدم ... جواب نداد؛ ولي سينگ سينگِ صداشو شنيدم. ... ديدم پشت تابلو‌آ نشسته و زانوشو گرفته تو بغل. موهاش نامرتب بود و روسري‌ش رو سرش نبود. چشماش قرمز بود. لبش مي‌لرزيد. دستش سرد بود. رفتم جلوتر ديدم صورتش آرايش نداره. عجيب بود. بار اول بود كه بدون بزك مي‌ديدمش. چقدر زشت بود. ... هم‌كلاس بوديم. ديدم كه بَه، چه نقاش قابلي بوده و من نمي‌دونستم. ... باور كنين! پرسيدم چرا آرايش نداري؟‌ چرا به‌هم ريخته‌ايي؟ گنگ شده‌بود. اصلا پرسيدن نداشت چيزي‌رو كه مثل روز روشن معلوم بود. يواش بلند شد و رفت كه مانتوشو بپوشه. از پشت سرش ديدم شلوارِ سفيدش، رنگي شده. قسمت پشتش يه تيكه رنگ قرمز، اندازه‌ي كف دست بود. ... اون رنگ عوضي‌رو خيلي مي‌پسنديدم. تابلوهام پر بود از اين رنگ كثيف. ... بدم مي‌آد. خيلي بدم مي‌آد. خواستم باهاش درمورد رنگ قرمز حرف بزنم. ديدم اعتنايي نمي‌كنه و مي‌خواد هرچي سريع‌تر بره. نمي‌دونم كجا، ولي مي‌خواست بره. اون رفت و ديگه هيچ‌وقت نديدمش. بعدا كه فهميدم چي‌شده بوده، از اين رنگ بدم اومد. از اونم بدم مي‌آد. دوباره شروع كردم به دود كردن سيگار؛ نه اينكه احساس نياز كنم،‌نه‌ نه، فقط از لج اون بود. توقعي‌هم ندارم كه ازم خبري بگيره. شمام زياد آرايش مي‌كنين، نه؟ رشته‌تونم كه نقاشي‌يه. ولي بايد دختر خوشگلي باشين. شماره‌ي اتاق منو دارين؟ اگه ندارين مي‌تونم رو يه تيكه از پاكتِ سيگارم براتون بنويسم. ببخشيد كه كاغذ ندارم. ولي خب شماره‌ي رنديه. زود حفظتون مي‌شه. مي‌دونين، من از اولش هم همه‌ي هوش و حواس‌ام پي شما بود و خيلي مايل بودم بهتون؛ ولي اون خيال مي‌‌كرد كه من كشته‌ي رفاقت با اونم. البته درسته كه من سيگار مي‌كشم، ولي روزي دوبار مسواك مي‌زنم و هرروز صورتمو اصلاح مي‌كنم. ببخشيد كه مي‌گم، ولي خب بهتره كه از اول‌هم همه‌چيزو بهتون بگم. اگه از بوي سيگار بدتون مي‌آد، ‌مي‌تونم ... مي‌تونم بهتون قول بدم كه هيچ‌وقت توقعي از لب‌تون نداشته باشم. ولي اگه خودتون مايل باشين، ديگه كاريش نمي‌شه كرد. نظرتون درمورد رنگ قرمز چيه؟

ديگر به تنم نمي‌چسبد. نفسم راحت آمد و شد مي‌كند و بزرگي شكم‌ام را به يادم نمي‌آورد. كمي گشاد شده؛ و با اين وجود است كه، بزرگي شكم‌ام را فراموش كرده‌ام. پر از چرك و كثافت شده؛ و كثافت‌ها براي راحتي جاي خودشان فاصله‌ي تار و پودها را زيادتر كرده‌اند و اندازه‌اش را تقريبا يك‌سوم، بزرگ‌تر كرده‌اند. مي‌توانم راحت، دستم را به هركجاي بدنم كه خواستم، ببرم و با آزادي تمام بدنم را بخارانم. حتا مي‌توانم بي‌خيال از اينكه شايد لازم نباشد زود به زود حمام بروم و وقت بيشتري را براي درس خواندن بگذارم، همانطور با تنبلي و كثافت‌ حال بكنم. هر وقت كه تميز باشد و رنگ قرمز خودش را داشته باشد و تازه پوشيده‌ باشم‌اش، به تنم مي‌چسبد و دلم مي‌گيرد و از اينكه حمام رفته و تميز شده‌ام و مجبور شده‌ام كه آن‌را بپوشم، حالت پشيماني بهم دست مي‌دهد.

عرق كرده‌ام، تنم كثيف است و هميشه با بدبختي مجبورم پشتم را بخارانم اما به گشاد شدن‌اش مي‌ارزد. هنوز يك چرت هم نخوابيده‌ام. فقط ذهنم را مي‌كشم به‌دنبال اوهام و خيال‌پردازي. اما فقط پنج دقيقه‌ي ديگر فكر مي‌كنم و بعد مي‌روم به‌سراغ درس‌هايم. فقط پنج دقيقه ... قول مي‌دهم.



شنای مادرم

 

اين شعر قسمتی از يک شعر بلند است که حتما در دوران بلوغ شعری‌ام قسمت‌هايی از آن حذف و قسمت‌هايی اضاف خواهد شد.

 

 

مادرم آبستن بستری‌ست در دریا

و هر روز

گونه هایش را در آن می‌شوید

در مادرم - که شنای ماهری‌ست - دوماهی راه می‌رود

ریه‌های ماهی آب دارد و چشم‌هایش آب‌مروارید آورده است.

با ماهی آزاد به دریا می‌رود

و

پدرم تخم ریزی می‌کند

و

مادرم تخم مرغ می‌خورد.

 

 

مادرم عاشق تخم‌مرغ های نامشروع است

که حاصل تلفن های مشکوک‌اند

مادر، از تلفن های من           قبض روح می‌شود

بی آنکه خطوط خنده اش                   قطع شود

آواز او،

هیچ فرشته‌ایی را جذب نمی‌کند

که دست اورا بگیرند و با خود به خواب دوازده امام ببرند و او ...

لالایی بخواند.

مادرم برای مادرش لالایی می‌خواند و... دوماهی به رقص می آمدند

و

حضرت عباس، در ریه‌های مادرم، ماهی شد

                                                                              بهار 1383

 

 

 



بهار مبارك

دوستان عزيز!

من در این صفحه عکسی گذاشته بودم که بوسيله‌ی آن قصد داشتم سال نو را به شما تبريک بگويم. اما هرموقع وارد وب‌لاگ می‌شوم گاهی آن عکس پيداست و گاهی نه. و به تبع آن چند عکس ديگ.

در هرصورت شما سعی کنيد که  آن عکس به چشم‌تان بيايد و سال نو را از من متبرک بدانيد. 



بی بی

«هو»

 

 

پيدا كنيد پرتقال‌فروش را...

 

 

بی‌بی

با نگاهی به يک عکس و ياشار 

 

 

چشمش را از چشم‌هاي مقابل برنمي‌دارد؛ اگر بردارد مثل برگ مي‌ريزد پايين؛ خودش، همه‌ي زندگي‌اش و بي‌بي.

چشم مقابل، مثل دو گوي غلتان در ذرات فضاست كه باعث طلسم مي‌شود. باعث شده است و او از ترس بي‌بي برگ‌هايش را كجا پنهان كرده است؟ نوبت كدام برگ است كه بازي را تمام كند؟ آيا در چشم‌هاي او يك نفر آهسته دست او را نمي‌خواند؟ اين پا و آن پا هم نمي‌كند كه طرف، روحيه‌ي او را باخته ببيند و هر جور كه دلش خواست بازي كند. خيلي بازي كرده است با او، و روحيه‌ي او را خوب ميشناسد. اما از ترس او جرئتِ رو كردن برگ‌هايش را ندارد. گرچه اوهميشه زرنگ‌تر از اين حرف‌ها بوده.

بي‌بي، سرباز دارد و به اين راحتي‌ها نمي‌شود با او درافتاد. گرچه در اين بازي،‌ شاه- اختيار زيادي ندارد و تمام هوش و حواسش به خشت‌‌هايي است كه جمع كرده، اما از اندك قدرت باقيمانده‌اش هم نمي‌شود غافل بود. گاهي كوچكترين قدرت شاه، از برّنده‌ترين شمشير سرباز هم، كارساز تر است.

روي همين حساب، چشمش را كه دوخته بود به چشم بي‌بي، برنمي‌دارد و شاه را مي‌فرستد به پيشبازِ بي‌بي. ... شَ‍‍رَق! ...

صداي چه چيزي بود؟ صداي سيلي‌ئي كه شاه به بي‌بي زد؛ يا سيلي‌ئي كه از بي‌بي خورد؟ پس آن سرباز لعنتيِ خائن به شاه و مزدورِ بي‌بي، كدام جهنمي بود؟ نكند سيلي را خودِ بي‌بي به سرباز زده و دوباره شاه و بي‌بي با هم ساخت و پاخت كرده‌اند؟ نه، ‌هيچ اتفاقي بعيد نيست. توي بازي هر اتفاقي ممكن است. حتي ممكن است يك خشتِ خام هم، پدرِ شاه را دربياورد.

توي همين فكرها و بازي‌هاست كه بچه‌هاي كوچه كلاهش را برداشته و پا به‌فرار مي‌گذارند. بعد، آن بچه كاري نمي‌تواند بكند جز اينكه به سربازها، شكايت بچه‌هاي تخس را بكند كه هميشه با تقلب بازي مي‌كنند.

او از دست بچه‌ها عصبي‌ست. گونه‌هايش قرمز شده و كلاه از سرش افتاده است. برگ‌ها، توي دستِ عرق كرده‌اش، كم‌كم از هم باز مي‌شوند و مي‌ريزند. برگ‌ها، يكي يكي از ميان دست‌هاي خونين و كوفته، از ميان آهن‌ها و چرخ‌هاي درهم و قلمبيده، از ميان قطره‌هاي باران و آبِ تطهير و غسلِ گلاب، از ميان كلمه‌هاي اين صفحه، ... يكي يكي روي آسفالت جاده مي‌ريزد.

او، از بي‌بي چشم بر مي‌دارد؛ اما بي‌بي، ديگر از او چشم برنخواهد داشت.

 

                                                              زمستان۸۲

 

 

 

يک آدرس جديد: رامين خسروی با وب‌لاگ : سگ کثيف

 

 



پوست گندم

 

 

 

افتاده‌ايي از پوستِ گندم‌ها!

و موهايت از ساقه‌ي ارديبهشت

 

باد، از گندمي‌هايت كنار مي‌گيرد     و

تو از چشمِ مترسك افتاده‌ايي

 

برداشتِ گندم‌هاي سفيدي     از تختِ سفيدِ سينه‌ي دخترهاي جنوب

از جنس گيتار،        با رِنگِ مانده‌ در سينه‌ي مرد

 

گيتار كه مي‌زند

از موهايت فلسفه مي‌بافي

و در سؤالِ دست‌هاي من

«ياعلي» مي‌گذاري

 

چقدر مزرعه دارد اين مترسك !

حق داري از گلوي مرد پايين نروي

تو

تمام داس‌هاي سفيدِ شبانه را

از علي كِش رفته‌ايي و

كنار آب‌ها

گيتار مي‌زني

و جاي پستانت   گندم مي‌رويد.

 

 

 

 

 



معرفی يک کتاب

 

سيبخوران

( فيلم‌نامه)

نوشته‌ی

عباس حسنی

چاپ اول: بهار ۸۲

انتشارات داستان‌سرا

قمرالملوک٬ با خواندن دفترچه‌ی خاطراتش به زمان‌های دور و دلبسته‌گی اش به قباد٬ پادوی مغازه‌ی فرش فروشی پدرش می انديشد٬ که او هرگز اين عشق را نپذيرفته است. و اين خرابی و ويرانی قمرالملوک از همان سرچشمه می گيرد و بالاخره ...

لطفا پس از مطالعه نظر بدهيد



«هو»

 

نقاشي روي ديوار

قرمزِ اول را با انگشت وسط دست چپ كه سر آن ناقص بود، روي ديوار سيماني كشيد. اما اين نقش به هيچ چيز شبيه نبود تا وقتي كه با انگشت كوچك دست چپ خطي در كنار آن خط كشيد. حالا شبيه به چه چيزي بود؟ شايد مثل شاخه‌ي يك چيز سبز مثل درخت، گل، و يا بوته بود اما قرمز. وقت زيادي نگذشت تا اين نقاشي زشت تمام شود، اما هر چه رشته بود را باران پنبه مي كرد. نم نم بود اما بد موقعي آمدن گرفته بود در اين مدت تمام انگشتانش روي ديوار سيماني زخمي شده بودند. دست راست كمي پايين تر از دست چپ به زحمت چاقو را بالا كشيد. تيغه روي سيمان كشيده شد و زرّه هاي ملاط مثل شل توي مشتش جمع شدند و خونآب و شل به چيزي مثل قهوه اي شبيه شد. دست چپ كمي بالاتر را چسبيد و خودش را به سمت در كشيد و دست راست چند بار با چاقو محكم كوبيد به در. دانگ… دانگ … دانگ… آفت مثل باران به خانه مي باريد و كسي بيرون نمي آمد. دست راستش را از ديوار گرفت و تيغه‌ي چاقو دوباره روي ديوار خون آلود كشيده شد و ملاط خون و شل به چيزي مثل سياه شبيه شد.

خط خوني كه در شيار ديوار سيماني و از زير دست او جاري بود كم كم به كف كوچه مي رسيد. اما مگر چند نفر آن خط را در تمام دنيا مي ديدند و براي آنها چقدر اهميت داشت؟ پس اگر او خودش، خودش را بالا مي كشيد به خاطر اين بود كه ميدانست براي خودش خيلي اهميت دارد. دست هايش كه زير سيمان و چاقو له مي شدند از هرچيزي مهم تر بود و از همان وقتِ زخم ها به فكر اين افتاد كه بايد براي خودش ديگر يك اسلحه‌ي كمري دست‌ و پا كند و كرد. اما وقتي كه ديگر كسي از كسي پيكار نمي گرفت و يا به او و بالاي چشمش كاري نبود. دو چاقو در دست داشت. يكي در راست و ديگري در چپ. خودش را كشيد بالاتر و دوباره كوبيد… دانگ… دانگ…

فقط نعره اي از پشت در شنيده شد كه مثل چِخ كردن همراه با ترس از سگ بود. او پاچه‌ي در را چسبيده بود و با دو چاقو به آن مي كوبيد و ديگري از پشت در نعره مي كشيد. نگاهش را از در برداشت و پرت كرد به پشت سر؛ به كوچه.. چندين مرد و زن لرزان، ديگر نگاهش نكردند. روي پا ايستاد؛ دو قدم فاصله گرفت و با سر شانه هايش خودش را پرت كرد به سوي در و به همراه در، پرت شد به داخل. از درون صداي نعره هاي كسي كه پاره پاره مي شود شنيده شد.

همه به ديوار سيماني نگاه كردند. از نقاشي و بوته هاي خون آلود روي آن چيز چيزي پيدا نبود.

زمستان 81



مردگانی در پيراهن مشترک

از همان چنته ...

«هو»

 

سلامي بين ما نيست

 

بار چندمي بود كه بر مي گشت؟ رفته بود و ديگر بر نمي گشت از حرف هايش؛ اما بر گشته بود. بدون چيزهايي كه با او رفته بود.

قينگ،…قينگ… صداي زنگ خانه بود و ساعت از دوازده نيمه شب گذشته بود.

از پشت در، يك كيف با تمام محتوياتش كه يك پاكت خالي از سيگار بود به داخل آمد با:

يك انگشت كه ته سيگار مي كشيد،

يك دست كه يك كيف خالي از ته سيگار را سفت چسبيده بود،

يك دست كه تا نصفه در جيب خالي رفته بود،

يك انگشتر عقيق كه انگشتش را بيمه مي كرد،

يك پليور كه روي سينه اش نقاشي اژدها بود،

دو كفش، با تركيبي از گِل و كتان و پر از دو پاي باريك استخواني،

يك شلوار با دو جيب خالي از دو دست،

يك سر پر سودا كه پيچ مي خورد توي خودش و به همه‌ي كائنات مي انديشيد،

دو چشم، با علامت اختصاري حدقه، كه مخمور يك دم بود،

يك بيني، كه تمام آب هاي جهان را تا كنون بالا كشيده بود،

يك دهان پر از يك كيف سيگار

يك اسلحه‌ي كمري با گلوله‌ي مشقي كه هميشه جايش توي بازي خالي بود

يك يا دوبار بيشتر بر نگشته بود از وقتي كه با يك سر پر سودا پيچ خورده بود توي خودش و به همه‌ي كائنات انديشيده بود و فكر كرده بود كه ديگر برنمي گردد؛ حتا از حرف هايش و رفته بود.

نگاه نمي كند به كسي يا اصلاً به دنيا نگاه نمي كند. اسلحه كمري تمام چشمش را پر كرده است و بارها با آن به خودش شليك كرده است. اما بازي، در رفتار، اثري نكرده است. دلش مي خواهد تمام آن يك و دو ها مال كس ديگري باشد و او مال خودش. نيست، نيست، او مال خودش كه نه، هيچكس مال خودش نيست.

اشكالي ندارد كه يك نخ ديگر آتش بزند، نه؟ اعصابش خورد است. اگر دود اذيتتان مي كند بهتر است اين صفحه را ببنديد. وگرنه ته سيگار، توي سرش زياد دارد كه آتشش بزند.

همينكه مرا مي بيند حتماً توي سرش به اسلحه‌ي كمري مي انديشد. اسلحه را آورده بود براي بچه گي هايش كه جايي توي همين خانه پنهان كرده بود و فقط خودش مي دانست كجا. و من سهمي از پيچ خوردن هاي او توي خودش، نداشتم. انگار نه انگار وقتي من بچه بودم با او و با وسترن هاي پلاستيكي روي هم اسلحه مي كشيديم و او و من از برادركشي بيزار بوديم.

او وقتي كه مي رفت، خيلي جدي بود و با اين كيف خالي نبود.

سرش را مي اندازد پائين و اخم مي كند كه يعني:« سلامي بين ما نيست »

زمستان81



 

داستان کوتاهی از همان مجموعه‌ی چاپ نشده‌ی مردگانی با پيراهن مشترک

 

«هو»

سياه و سفيد

 

يكي سياه بود و يكي سفيد. از هر طرف هم كه نگاه مي كردي فرقي نمي كردند. بازهم سياه و سفيد بودند. او دوست داشت هميشه سياه باشد و من برخلاف او از سفيد بيشتر خوشم مي آمد. بعد ها كه مي خواستم از او كم نياورم هميشه سياه بودم، حتا اگر او خودش، يك طرف ديگر بود.

هميشه مرا از پشت سر، مي پاييد، كه اگر حركت ناشايستي كردم با يك كيش، قضيه را خاتمه دهد. و يا سربازي را براي دفاع به پيشباز من بفرستد و من جرئت نداشتم كه با اسبم از روي سربازهاي او بپرم. اگر دست از پا خطا مي كردم حتماً نخ سيگاري آتش مي زد، اول يك پك غليظ به آن مي زد، بعد لحظه اي در گلو نگه مي داشت، به من زل مي زد، با دست چپ سيگار را بين انگشتانش -كه سر انگشت وسط ناقص بود- قرار مي داد، و در حالي كه آهسته از دماغ و دهن دود را بيرون مي داد با دست راستش كه خيلي پهن و سنگين و بي تعارف بود كشيده اي كنار گوش من مي خواباند. حتا اگر ده دقيقه ديرتر، از مدرسه بر مي گشتم و يا اگر يكي از درياهاي جغرافيا را بلد نبودم و يا ازH e,s a teacher خنده ام مي گرفت. كه هم از He,s بود و هم از teacher . و او آنگاه مي رفت كه پك دوم را به سيگار بزند و بعد با دست چپ بين انگشتانش بگيرد.

كافي بود دهانم را براي حرف زدن وقتي كه او فكر مي كرد باز مي كردم تا با نگاهي خشمگين آن را ببندد. هميشه فكر مي كرد بايد به آدم شليك بشود والا دلشان مي خواهد از هر طرف به آدم كيش بدهند. وقتي هم كه داشت به من ياد مي داد كه چطور با اسبم به پادشاه اخطار كيش بدهم خنده ام گرفت، چون در آن عالم بچه گي فقط به مرغ و خروس هامان كيش مي داديم. و آنوقت او آرام سيگار را بين دو انگشت دست چپ مي گرفت. يا كافي بود كمي هواس او را پرت كنم تا كيش بخورد. آنوقت آهسته سيگاري را آتش مي زد و دود غليظ آن را فوت مي كرد به چشم و بيني و دهان من و به اصطلاح مي گفت كه شيميايي زده است. همه جا را دود غليظ مي گرفت، سرفه ها شروع مي شد، از چشم ها اشك جاري مي شد، هر كس سعي مي كرد از سمتي راهي براي فرار پيدا كند و هيچكس حاضر نبود دستمال تري را كه پيدا كرده بود به كسي بدهد. برادر از برادر فرار مي كرد و خواهر به چشم برادر غريبه مي آمد. ديگر كم كم دود همه جا را گرفته بود و اميدي به زنده ماندن كسي نبود. تمام منفذ ها را بسته بودند و خفه گي همه را شاعر كرده بود. توي آن مه مانندِ غليظ كه بدنبال آدرسي از دو چشم مي گشتم توي دست او يك اسلحه‌ي كمري آماده‌ي شليك را ديدم و از لوله‌ي آن دودي كه حاصل يك شليك بود ديده مي شد. نميدانم به چه كسي، اما شايد به خودش شليك كرده بود. اما توي آن دود و خفه گي خوني كه جاري شده باشد پيدا نبود. او سمت مرا نشانه رفت. قالب تهي نكردم، اما علناً داشتم مي مُردم. بله آن دو چشم خشمگين در جايي بين دود و آتش به من نگاه مي كرد و توي دست هايش ماشه را چكاند. چيك … چيك… اين صدا مربوط به وقتي است كه يك اسلحه‌ي كمري خالي باشد.

او با اين گلوله به خودش شليك كرده بود و راه فرار را براي من باز كرده بود. كافي بود كه با اسبم از روي سرش بپرم. و همين كار را هم كردم و به او كه داشت به من شليك مي كرد با فرياد گفتم: « كيش » و البته مات.

 

 

 



در هر پيراهنی اتفاق می‌افتد ...

اين‌دفعه با يک داستان‌کوتاه ...

فضلا نظر بدن لطفاْ...

 

«هو»

 در هر پيراهنی اتفاق می‌افتد ...

 

آبيِ آبي است؛ با لكه‌ي قرمزِ قرمزي روي آن و آويزان شده از ديوار سيماني‌ئي كه باد از كنارش مي‌گذرد و آن را تكان مي‌دهد و روي سينه، يك جيب خالي‌است که روي برچسب آن نوشته است: PETT و سيگاري شكسته كه آويزان شده و مدام سعي مي‌كند از آن بيرون بيفتد. توي آن، دست خون آلودي است كه با عصبانيت تيغه‌ي چاقو را محكم چسبيده و محكم تر از آن لبه‌ي ديوار سيماني را و سعي مي‌كند هسك‌ و هسك نكند. روي ديوار سيماني صاف براي لنگر پا، جايي نيست و فحش‌هاي او نمي‌دانم براي پدر بنّا ست يا زمين يا زمان. دست خون آلود بارها و بارها روي لبه سر مي‌خورد و باز به جاي اولش بر مي‌گردد. اما عقل پيراهن‌آبي به جاي اول‌اش برنمي‌گردد. لكه‌ي قرمز هر لحظه بيشتر و بيشتر و قرمز و قرمز تر مي‌شود و او هرچه مي‌كند جاي پايي براي لنگر گرفتن پيدا نمي‌كند. شايد در آن لحظه فقط به سيگارش كه نمي‌داند شكسته است، فكر مي‌كند كه توي اولين فرصت آتش‌اش بزند.

چاقو را به دست ديگرش مي‌دهد و چند انگشت، دستش را به اينسو تر مي‌آورد. با دست ديگر كه دارد قرمز مي‌شود خودش را تا آرنج روي لبه مي‌كشد و غضب‌آلود به اين‌سو كه حياط درندشت خانه است نگاه مي‌كند. من دارم با وسترن‌هاي پلاستيكي روي خودم هفت‌تير مي‌كشم و بارها و بارها پيراهنِ آبي‌ام قرمز مي‌شود. اما آن لحظه هواسم به پيراهن قرمز روي ديوار است كه روي آن لكه‌هاي آبي است وتوي دستش يك چاقوي رقاصه، قر مي‌خورد. نگاه مي‌كنم به نگاهش. قرمز است. نگاه مي‌كنم به دستم؛ هفت‌تيري در آن است و از كنارم وسترن‌ها پا به‌فرار گذاشته‌اند. مي‌دانم چه مي‌خواهد بگويد. در مورد دربِ تمام آهني خانه است كه نمي‌تواند آن‌را با لگد و چاقو درهم بشكند.

توي باغچه دارم با كابوي خطرناك بچه‌گي‌ام دوئل مي‌كنم كه كسي قصد دارد درِ خانه‌مان را با لگد از پشت بزند و بيندازد توي حياط. خدايا آن كدام احمقي است كه از مرد پيراهن آبي كه هميشه چاقويي توي مشتش دارد نمي‌ترسد؟ و يا حتا از اسلحه‌ي كمري‌ئي كه بعدها توي كيفش داشت. مي‌دوم به‌طرف حياط و هنوز به در نرسيده، مي‌بينم دست‌هايي كه قرمز بود از لبه چسبيده و صداي هسك و هسك مي‌آيد. تا به‌خودم بيايم مرد پيراهن‌قرمز پريده است به اين‌طرف ديوار و عربده‌هايش به‌دنبال تبر مي‌گردد. يك‌لحظه به‌طرف من مي‌آيد و چشمش را گرد و گشاد مي‌كند. نمي‌ترسم و به‌سيگاري كه هنوز روي سينه و از لبه‌ي جيب پيراهن آويزان است نگاه مي‌كنم و چقدر دلم مي‌خواهد يك پك محكم به آن بزنم.

دستش رفت روي كمربندش و دوباره با غضب به‌من نگاه مي‌كند. نه، تبر زير كمربندش نيست. چاقو را انداخت و دارد با نعره از كنار جيغ مادر مي‌گذرد و به انباري مي‌رود. توي باغچه، وسترن‌هاي ترسيده، راه رفته را، به‌سرعت برمي‌گردند. چاقو، روي زمين، تا كنار چاه از مادرم رقاصه‌تر مي‌لغزد.

ساعت‌ها بعد يك‌نفر توي خيابان از ما خواسته‌است كه به بيمارستان برويم.

(از مجموعه‌ی مردگانی با پيراهن مشترک)

 

 



 
:بازديد

لينك وبلاگ
پرشين ياهو

دوستان ادبیاتی
تاپ پرشين ياهو
بهرام کمالی
فریده دهداران
سارا خوشکام
رامین خسروی
سیما بازیار
بهار نارنج
سعیده کشاورزی
مهدی موسوی
علی اصغر طاهری نیا
هاشم کرونی
طیبه نیکو
غزل کریمی
آذر کیانی
حمید شریف نیا
فرزانه مرادی
علیرضا نسیمی
محمدحسین بهرامیان
مجید کوهکن
میلاد اکبرنژاد
امشاسپند
غلامحسین انصاری
کاوه بهبهانی
علی بهمنی
محمدعلی پورشیخ علی
شهاب حاجتی
محمدرضا خواجه پور
حمیده رضایی
محسن رضوی
سیروس رومی
هادی ژاندارک
مجتبی صادقی
فرشید فرهمندنیا
فرزانه کاملی پور
رضا محمودی
سید اسماعیل موسوی
هادی خوانساری
ژیلا صادقی
محمدرضا شالبافان
مهدی شادکام
جلیل صفربیگی
امیر مرزبان
مریم هوله
رضا براهنی


Web Designer

  RSS 2.0